رصد فکر

افکار و تازه های فکر در حوزه علوم انسانی اسلامی

رصد فکر

افکار و تازه های فکر در حوزه علوم انسانی اسلامی

رصد فکر

این وب سایت برای اهداف زیر تاسیس شده:
1. جمع آوری گزیده افکار و نظرات کسانی که در زمینه علوم انسانی اسلامی و تولید علم حرفی برای گفتن دارن. 2. بررسی افکار و نظرات اشخاص و جریاناتی که در روند کشور تاثیر دارند. 3. تحلیل ها و نقدهایی که در حیطه این افکار و آثار وجود داره. 4. آوردن یک سری نکات که در حیطه شناخت منطق فکری متفکران و علوم اسلامی کمک میکنن.

آخرین مطالب (به ترتیب)
پیوندها
طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب (به ترتیب)
آخرین نظرات
  • ۱۰ مهر ۹۷، ۱۶:۵۸ - خانم معلم
    لایک
  • ۳۰ دی ۹۵، ۱۶:۵۰ - ..جهان ..
    افسوس
  • ۲۱ دی ۹۵، ۱۱:۵۱ - ..جهان ..
    احسنت
  • ۲۶ آذر ۹۵، ۲۰:۵۵ - محمدرضا فلاح
    :)
  • ۲۷ شهریور ۹۵، ۲۲:۰۸ - گروه فرهنگی صبح امید
    منتظریم
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل

۰

بحث از هویت فلسفه اسلامی با این عنوان که آیا واژه فلسفه اسلامی عنوانی خود متناقض است یا خیر؟ همواره بحثی درباره رابطه فلسفه با اسلام را نیز به دنبال خود داشته است ؛ زیرا همانگونه که در مقدمه گذشت بعضی روش اسلامی را که متکی بر وحی و تعبد بود منافی با روش فلسفی که مبتنی بر عقل مستقل است دانسته­اند؛ از این رو به خاطر این مناقشات و اهمیت این مسئله، بحث از هویت فلسفه اسلامی همیشه با بحث از رابطه فلسفه و اسلام همراه بوده است؛ گو اینکه تحقیق درباره هویت فلسفه اسلامی بدون بحث از رابطه فلسفه با اسلام کامل نیست.

اینکه فلسفه یونانی توانست وارد دنیای اسلامی شود اما در ملل دیگر و بعضی از کشورهای آن زمان وارد نشد دقیقا به خاطر زمینه و ضرورتی بود که تعلیمات اسلامی آن را فراهم کرده بود و الا فلسفه یونانی ترجمه نمی­شد و به زبان عربی وارد نمی­شد(نصری، 1380، ص140-141). آنچه که از آثار علامه طباطبایی در این رابطه می­توان برداشت نمود این است که با بررسی 3 مطلب می­توان فهمید که رابطه اسلام با فلسفه چگونه است: 1- بررسی آموزه­های اسلامی و سایر علل موثر در روی آوردن مسلمانان به فلسفه و تفکر فلسفی و استمرار آن  2- علل رویگردانی بعضی مسلمانان از فلسفه  3- تحلیل اسلام و فلسفه بر محور فطرت انسانی

 

الف- بررسی علل روی آوردن مسلمانان به فلسفه و تفکر فلسفی و استمرار آن

1-نقش تعالیم قرآن:

علامه طباطبایی در دو کتاب شیعه در اسلام و بررسی­های اسلامی تاکید دارد که آموزه­های قرآن به صورت مستقیم نقش مهمی در روی آوردن مسلمانان به ترجمه علوم مختلف از جمله فلسفه داشته است؛ زیرا از جمله منابعی که هدف­های دین و مبانی ملیت اسلامی را تبیین می­کرد قرآن بود. قرآن تاکید زیادی بر تعقل و تفکر در همه شئون آفرینش و خصوصیات وجود آسمان و زمین و حیوان و غیره دارد و خود نیز در موارد احقاق حقایق به استدلال عقلى آزاد مى‏پردازد؛ لاجرم مسلمین علاقه­مند اشتغال به انواع علوم از جمله فلسفه گردیدند(همو، 1388د، ص173، همو، 1388ب، ص72-73) ؛ ایشان در تفسیر المیزان بیان می­دارد که واژه­های قرآنی همچون لبّ، حکمت و امثال آنها به روشنی هویت اندیشه فلسفی را بیان می­کنند یا شامل می­شوند(همو، 1374، ج2، ص606) بسیاری از فیلسوفان اسلامی معتقد بودند که سوره لقمان وحی شده تا ارزش حکمت و فلسفه را تعالی بخشد(نصر؛ محمدرضایی، 1376، ص8-9).از این رو مسلمانان برای تحکیم این مبانی اسلامی به ترجمه کتب گوناگون از جمله فلسفه برآمدند.

علامه در تایید تفکر فلسفی در قرآن چند بیان ذکر کرده است که ما در اینجا به بعضی از آنها اشاره می­­کنیم:

تبیین اول اینکه علامه طباطبایی در کتاب شیعه در اسلام بیان می­دارد که وقتی قرآن کریم، با بیانات خود مردم را خطاب قرار می­دهد گاهی تنها به مجرد اتکای به فرمانروایی خدایی، مردم را ملزم به پذیرش اصول اعتقادی می­کند؛ اما از سوی دیگر "با اعتماد کامل به واقعیت" خود می­گوید "به احتجاج عقلی پرداخته حقانیت معارف نامبرده را دریابید" و تصدیق آن­ها را از آفرینش جهان که گواهی راستگوی است بپرسید و در نهایت تصدیق و ایمان را از نتیجه دلیل بدست آورید نه اینکه اول ایمان آورید و بعد با فرض مطابقت آن دلیل اقامه کنید(طباطبایی، 1388ب، صص72-73). این نوع بیان به روشنی نشان می­دهد که قرآن تفکر برهانی را در ردیف تفکر مذهبی قرار داده است.

تبیین دوم اینکه علامه در تفسیر المیزان بیان می­دارد که کتاب و سنت به این دعوت می­کنند که بشر هر چه بیشتر طرق عقلیه صحیح را بکار ببندد؛ «بندگان مرا بشارت بده؛ همان کسانیکه به سخن گوش فرا مى‏دهند و بهترین آن را پیروى مى‏کنند، آنهایند که خدا هدایتشان کرده و آنان صاحبان خرد هستند.»(زمر/17و18) و می­دانیم که طرق عقلیه صحیح، چیزی جز مقدمات بدیهی و یا متکی بر بدیهیات نیست(همو، 1374، ج5، ص522). از جمله آیات دیگری که علامه به عنوان تاییدی برای طرق عقلیه ذکر کرده است آیه «با حکمت و موعظه نیکو با راه پروردگارت دعوت کن و با پسندیده ترین شیوه با آنها مجادله کن»(نحل/125) است که در سه مورد حقیقیات، اعتباریات و در موارد خیر و شر احتمالی به 3 نوع تفکر برهان، جدل و موعظه دعوت می­کند(همو، 1388ب، ص90، همو، 1374، ج5، 436).

تبیین سوم اینکه قرآن تعصب جاهلانه را مذمت کرده است و صرف اینکه با کسی یا دینی دشمن هستیم در صورتی که باعث شود اگر حقی از او سر زد نادیده بگیریم از نظر قرآن تعصبی جاهلانه است. لذا به صرف اینکه بعضی علوم عقلی را بعضی افراد غیرمسلمان یا حتی ملحد تدوین کرده­اند دلیل بر چشم پوشیدن بر حق نمی­شود(همو، 1374، ج5، ص522) و مورد قبول قرآن نیست. حق حق است و لو اینکه از کافر سر بزند.

2- واکنش نخبگان شیعه نسبت به فلسفه و تفکر فلسفی:

نقش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امامان معصوم علیهم السلام در پیدایش رویکرد فلسفی به تعالیم اسلامی و در نهایت تدوین فلسفه اسلامی انکار ناپذیر است(رحیمیان، 1383، ص31). از آثار علامه(کتاب­های شیعه، شیعه در اسلام، رساله علی و فلسفه الهی) در این باره چند نکته به دست می­آید:

اول اینکه از همان ابتدا قبل از اینکه فلسفه وارد دنیای اسلام شود روش بحث شیعه در معارف، روش تحلیل و انتقاد و کنجکاوی عقلی آزاد بود(طباطبایی، 1387ث، ص68) تا جایی که احیانا در اوج جنگ، امام علی علیه السلام به تحلیل­های عقلی درباب توحید می­پرداخت. در اینجا حتی علامه طباطبایی ره یک قدم فراتر رفته و با استناد به بعضی روایات، تفکر فلسفی را یعنی تفکر عقلی­ای که متکی بر درک حقیقت و یقینیات باشد نه مشهورات و مسلمات یک دستور عمومی از سوی پیشوایان شیعه می­داند(همان، ص118).

دوم اینکه بحث­های عمیق فلسفی در کلام پیشوایان شیعه بسیار بود و امام علی علیه اسلام در میان صحابه و دانشمندان قرن اول و دوم تنها کسی است که با بیانات جذاب، عمیق‏ترین تفکرات فلسفى را در رابطه با الهیات بیان داشته است که ذخائر بیکرانى از افکار فلسفى را دارا است(همو، 1388ب، ص91) ؛ لذا بصورت کلی شیعه استعداد بیشتری برای فراگیری فلسفه داشت(همو، 1387ث، ص68). این نکته وقتی روشن­تر می­شود که می­بینیم عمده روایات فلسفی شیعه حتی قبل از ورود فلسفه یونان به اسلام سه ویژگی اساسی دارد:

  1. استفاده از قیاس و نتیجه­گیری بر اساس آن(همان، ص117)
  2. وجود اصطلاحات فلسفی که در کلام عرب سابقه نداشت(همان، ص117) و به کار بردن واژه­های عربی در طرح مباحث فلسفی با تجرید آنها از معانی اولیه و متداول(همو، 1387ج، ج2 ، ص242).
  3. این روایات با روش فلسفی به تحلیل و تبیین مسائل عمیق و مختلف توحیدی می­پرداخت(همو، 1387ث، ص65).

پس باید گفت پیشوایان شیعه نیز یکی از علل پیدایش تفکر فلسفی بین شیعه و از طریق شیعه در بین دیگران بوده­اند(همو، 1388، ب، ص93)؛ از این روى هنگامى که کتب فلسفى یونان و غیر آن به عربى ترجمه شد و کم و بیش در میان مسلمین رواج یافت- با این خاصیت که مطالب فلسفى درخور افهام همگانى نیست- در نفوس شیعه نسبت به دیگران تأثیرى عمیق‏تر داشته و نقشى روشن‏تر مى‏بست(همو، 1387، ث، ص68). همه اینها باعث شد که فلسفه بر خلاف اهل سنت در میان شیعه بماند و روز به روز به عمیق­تر شده و نهایت در قرن یازده بر ذخایرفلسفی اهل بیت منطبق گردد(همو، 1388ب، ص93) و اساسا به خاطر وجود همین ذخایر روایی، روش واقع­بینی اسلام در میان شیعه به صورت یک راه منظم در قالب فلسفه اسلامی برای کشف رموز و اسرار هستی در آمد(همو، 1387ث، ص86).

در میان متفکرین غربی، هانری کربن با تاکید بر همین دیدگاه معتقد است روایات شیعی در تنظیم یافته فلسفه اسلامی نقش محوری داشته­اند(کربن، 1384، مقاله زندگی، شخصیت و آثار ملاصدرای شیرازی، ص76و65) ؛ همچون روایاتی از پیامبر اکرم صلی الله و آله وسلم و امام علی علیه السلام و امام صادق علیه السلام که دلالت بر وجود معانی باطنی برای قرآن دارند و این روایات اختصاصی به دوران متاخر ندارند(همان، مقاله سهروردی و حکمت اشراق، ص239) و مهمترین عامل بقاء و رشد فلسفه در شیعه همین ارتباطی است که همواره بین فلسفه و اسلام در جریان بوده­است بر خلاف فلسفه ابن رشد که این ارتباط را قطع کرد(همان، ص238).

3- انگیزه های حاکمان عباسی در ترویج فلسفه:

دیدگاه­ها درباره علل ترجمه و تروج فلسفه یکسان نیست. برخی آن را نشانه زنده بودن و توانایی تمدن اسلامی دانسته­اند(مطهری، 1382، ج11، ص18) برخی نیز توطئه­ای از سوی دستگاه­های حاکم قلمداد کرده­اند(ر.ک: گوتاس). علامه در کتاب بررسی­های اسلامی و کتاب شیعه، در کنار بیان سایر عوامل روی آوردن به فلسفه، معتقد است حکومت‏هاى معاصر با ائمه هدى، نظر به این‏که از آن حضرات دور بودند، از هر جریان و از هر راه ممکن، براى کوبیدن آن حضرات علیهم السلام و بازداشتن مردم از مراجعه به ایشان و بهره‏مندى از علومشان استفاده مى‏کردند، مى‏توان گفت که ترجمه علوم یونانی به منظور بستن در خانه اهل‏بیت علیهم السلام بوده­است(طباطبایی، 1387ث، ص364، همو، 1388د، ص173).

البته باید دقت داشت که سوء استفاده آنها از ترجمه و ترویج علوم یونانی، مانع اشتغال به فلسفه نمی­شود. زیرا این فلسفه عقلی محض است و منجر به اثبات صانع و سایر صفات الهی و نبوت و معاد می­شود و نمی­توان برای اثبات این دسته مسائل به شرع متوسل شد؛ زیرا احتجاج و استدلال به‏ حجیت کتاب و سنت از خود کتاب و سنت احتجاجى است دورى و باطل، حتى مسائلى که از اصول دین مانند وجود خدا و وحدانیت و ربوبیّت او که در کتاب و سنت وارد شده است، به همه آنها از راه عقل استدلال شده است(همو، 1388د، صص173-174).

4- درک هماهنگی بین فلسفه و دین و عرفان از سوی فیلسوفان اسلامی

در جهان غرب، پیدایش تفکیک فلسفه از مذهب به خاطر پدیده کلیسا و تناقضات و نتائج آن بود در حالی که فیلسوفان در جهان اسلام با اینچنین تناقضاتی روبرو نشدند لذا در اسلام اندیشه تفکیک فلسفه از مذهب بوجود نیامد(کربن، 1377،صص1-3) بلکه از ابتدای تاریخ فلسفه اسلامی فیلسوفان به سازگاری میان فلسفه و اسلام تاکید داشته­اند(لیمن، 1385، ص81). مشهورترین بیان عربی یعنی «فلسفه و حکمت از مشکات نبوت ناشی می­شود» در سرتاسر تاریخچه تاریخ اسلامی طنین­انداز است و معادل دانستن عقل فعال با روح القدس بوضوح تصور فیلسوفان اسلامی را از رابطه وحی و فلسفه به تصویر می­کشد(نصر، 1383، ص8، نصر، لیمن، 1383، ص429).

علامه طباطبایی با تاکید بر این مطلب معتقد است که از همان ابتدا فیلسوفان اسلامی پی برده بودند که به حقائق آفرینش با هر یک از سه راه یعنی از راه دین و ظواهر بیانات انبیاء علیهم السلام، فلسفه و برهان و راه ذوق و کشف می­توان نایل گردید. با تامل در آثار دو فیلسوف بزرگ اسلامی یعنی فارابی و ابن سینا این حقیقت را می­توان یافت. این عامل در کنار نقش پیشوایان شیعه قطعا بیشترین تاثیر را در رشد و تحول گسترده فلسفه یونان در اسلام داشته است. گرچه در ابتدا حکما و فلاسفه اسلامی به مکتب مشائیین روی آورده بودند ولی دیری نگذشت که در قرن چهارم و پنجم اولین قدمها برای تطبیق میان دین و فلسفه از سوی فارابی و ابن سینا برداشته شد. در قرن ششم هجری شیخ اشراق توانست میان ذوق و برهان جمع کند و فلسفه اشراق را تجدید نمود سپس در قرن هفتم هجری خواجه نصیرالدین طوسی به توفیق میان شرع و عقل پرداخت. در قرن هشتم شمس الدین محمد ترکه همین مسلک را به طرز عمیق تری پی ریزی کرد. در قرن یازدهم هجری میرمحمدباقر میرداماد مسلکی قریب به مسلک اشراقیین را پیمود و در نهایت صدرالدین شیرازی توانست حقائق آفرینش را از هر سه راه ظواهر دینی، برهان و کشف مورد بحث قرار دهد. فلسفه ملاصدرا، به واسطه نزدیک کردن این سه مسلک به همدیگر، موفقیت‏هایى یافته که فلسفه در تاریخ چند هزار ساله خود از آنها محروم بوده، و از مشکلاتى که از هر جانب به واسطه تهیدستى خود دامن‏گیرش مى‏شد و بن‏بست‏هایى که پیش مى‏آمد پیوسته در شکنجه بود(طباطبایی،  1388د، صص68-69).

 

ب‌-  چرخش شیعی در حکمت اسلامی

تا اینجا مشخص شد که از دیدگاه علامه طباطبایی اساسا نه تنها اسلام با فلسفه تعاندی نداشته است بلکه بصورت کلی اسلام و تعالیم آن، خود انگیزه­ای برای ترجمه و روی آوردن مسلمانان به تفکر فلسفی بوده است؛ اما باز این سوال مطرح می­شود که چرا فلسفه از سوی بسیاری در جهان اسلام با مخالفت های بسیاری روبرو شد تا جایی که در جهان اهل تسنن بعد از ابن رشد به کلی برچیده شد و چرا در شیعه ادامه یافت؟

بررسی­های علامه طباطبایی نکات جالبی را در این باب برای ما روشن می­کند که در اینجا به آنها می­پردازیم:

1- مشکل درک طبیعت مباحث فلسفی(مقام تصور، مقام انتقال)

اولین و مهمترین عامل مخالفت یا رویگردانی از فلسفه، مشکلاتی است که مربوط به طبیعت مباحث فلسفی است. این مشکل همیشه بوده و هست. بسیاری از منتقدین، تفاوت فلسفه با علوم کفرآمیز را درک نمی­کنند(عبدالرزاق، 1944، ص97). سرّ این مشکل را با توجه به تقریر علامه طباطبایی ره درکتاب شیعه در چند مقدمه بیان می­کنیم:

1-          ما در ارتباطی که با جهان اطراف خود برای برطرف ساختن نیازهای وجودی خود برقرار می­کنیم تنها با همین شخصیت مادی خود سروکار داریم؛ از این رو فعالیت­هایمان ارتباط با جزئیات ماده دارد و از همین جاست که افکار جزئی و موضوعات شخصی با خصوصیات مادی تمام فضای ذهن ما را پر می­کند همین وضعیت خود به تنهایی پروراندن یک تصور یا تصدیق کلی خالص و صاف را با مشکلاتی مواجه می­کند.(مقام تصور و تصدیق معانی)

2-        وقتی مشکل پیچیده تر می­شود که ابزاری که برای تفاهم و نقل و انتقال ذهنی فلسفه و مقاصد آن استفاده می­شود الفاظی هستند که به حسب وضع ابتداییشان در رابطه با محسوسات یا چیزهایی که در حکم محسوس و در خور فهم انسان اولی است بوده اند و اگر چه ارتباط آنها با مفاهیم کلی تدریجا در مراحل بعد پیدا شده است اما باز پای بند ماده و زمان و مکان یعنی محدوده طبیعت بوده است.(مقام وضع لفظی و انتقال مفاهیم فلسفی به دیگران)

3-        حال هنگامى که پاى بحث‏هاى فلسفى و خاصه فلسفه ماوراء الطبیعه که در کلیات جهان هستى بى‏قید ماده و طبیعت و در واقعیت‏هاى بیرون از گردش زمان و مکان بحث مى‏کند، به میان آمده و در این بخش از معلومات، به وسیله بیان لفظى، تفاهم برقرار گردد، چه قیامتى برپا خواهد شد. صدها و هزارها لفظ، از قبیل: بزرگى و کوچکى، دورى و نزدیکى، بالا و پایین، قوت و ضعف، وحدت و کثرت، علت و معلول، تأثیر و تأثر و نظایر اینها داریم که در خلال بحث‏هاى فلسفى، چاره‏اى جز استعمال آنها نیست، در حالى که به حسب عرف و لغت، مفهومى جز ماده و خواص ماده ندارند.

4-        و باز کار وقتی سخت تر می­شود که توجه داشته باشیم اگر چه این بحث‏هاى فلسفى، کمترین تماسى با ماده و خواص ماده ندارند و در عین حال حقایق این معانى مادی، در ماوراءالطبیعه هستند؛ ولى نه به نحوى که در ماده و خواص ماده مشهودند.

در نتیجه همین نارسایى بیان لفظى است که مسائل کلى فلسفى، براى غیر اهل فلسفه، به هیچ‏وجه، قابل هضم نبوده و نوعاً پیش متدیّنین آنها، مطالبى کفرآمیز، و پیش غیر متدیّنین، یک رشته سخنان واهى و خرافى و خنده‏دار، تلقى مى‏شود و براى متوسطین از اهل فلسفه، که کاملًا ورزیده نیستند، اسباب هزاران اشکال و اشتباه مى‏باشد.

5-        و آنچه همه اینها را پیچیده‏تر مى‏سازد، تراکم مردم اطراف بحث‏هاى طبیعى و ریاضى است که همه در اطراف ماده چرخ مى‏زنند! و چون این مکاتب، روش علمى خود را روى حس و تجریه گذاشته‏اند (و حقاً در علوم همان‏طور باید سیر کنند) اولا به سوى یک لغزش بسیار عمیقى کشیده شده­اند و آن اینکه محیط بیرون از حس و تجربه از ارزش انداخته­اند. ثانیا در اثر این لغزش، از فن منطق حقیقى که از تنظیم صحیح افکار، به طور جبر، بحث مى‏کنند، روگردان شده و در هر شعبه از شعب علوم، مسائل عمومى همان شعبه را به نام منطق نامیده‏اند، مانند: منطق مادى و منطق ریاضى، سپس این منطق جعلى (یعنى مسائل همان فن) را به فنون دیگر مخصوصاً به فلسفه الهى، تحمیل نموده‏اند، با این‏که احکام ماده و خواص ماده، در بیرون از محیط ماده ارزشى ندارد و سخنانی بیان داشتند که براستى براى یک متفکر واقع‏بین، تاسف‏آور است(همان، صص11-113). البته باید دقت شود علامه در این بیان مسائل، منطق مادی را در حیطه علوم مربوطه اش رد نمی­کنند؛ بلکه منطق نامیدن آن را به عنوان ابزار کلی اندیشه برای صیانت از خطای در فکر مردود دانستند.

2- رخنه در مرجعیت کلام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و  اهل بیت علیهم السلام

از نظر علامه طباطبایی مسئله خلافت و رویگردانی اکثریت از مرجعیت اهل بیت علیهم السلام به عنوان جانشینان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، باعث ضربه زدن به روش­های اسلامی و نیز تفکر فلسفی در اسلام شد. توضیح اینکه:

با اینکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، اهل بیت سلام الله علیهم را، یگانه مرجع علمی معرفی کرده و این حقیقت را به مردم رسانده بود که به اهل بیت باید مراجعه کنند و قرآن به تنهایی کافی نیست اما مهاجرین(قریش) بر حسب اجتهاد! با سفارش و قول پیغمبر مخالفت کردند و خلافت را از اهل بیت گرفته شد. مردم هم روی این جریان از آنها روگردان شده و اهل‏بیت در ردیف اشخاص عادى، بلکه برحسب سیاست دولت وقت، مطرود از جامعه شناخته شدند و در نتیجه مسلمان‏ها از اهل بیت دور افتاده و از تربیت علمى و عملى آنها محروم گشتند(طباطبایی، صص340-341).

از سوی دیگر علم تفسیر در زمان حیات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مغفول مانده بود بلکه تنها به حفظ و نوشتن قرآن قناعت شده بود. لذا وقتی به خاطر احتیاجات مجبور به مراجعه به قرآن شدند فهمیدند که قرآن را به طور واضح نمی­فهمند. به همین خاطر چون بجز ظواهر بسیار ساده و سطحی از قرآن، نزول و زمان نزول را نمی­دانستند از روی حسن نظر همراه با تعبدی که به صحابه داشتند به آنها رجوع کردند؛ لذا گفتار صحابه جای تفسیر خود پیغمبر صلی الله علیه و آله را گرفت. کم کم اقوال صحابه تفسیر قرآن محسوب شد. بعد مدتی اسرائیلیات و نیز قصص خرافی و همین طور آرای شخصی بدون شواهدی از قرآن یا سنت نیز وارد تفسیر شد. لذا عملا قرآن به کلی از تفسیر اصلی خود دور ماند(همان، صص382-383).

از سوی دیگر خلافت نیز اسلام را به یک امر دنیوی تنزل داده بود بعد از مدتی همه احکام عبادی یا تجاری تنها از نقطه نظر افکار اجتماعی(منتهی به حس) و حکومت سنجیده می­شد و حتی معارف اعتقادی اسلام هم بر اساس حیات مادی مردم، استوار شد و زیاده­روی در امر جهاد باعث شد که بقیه مقاصد عالیه اسلام مربوط به تربیت و تکمیل و تهذیب مردم، تحت شعاع قرار گیرد. به این ترتیب حیات معنوی اسلام در حصار ماده محصور شد(همو، 1387ب، صص67-76). 

البته باید توجه داشت که هر کسی که از تعالیم اهل بیت دور شود یا تنها به بخشی از روایات بسنده کند و روایات مربوط به تفکر عقلی و معارف اسلام را نادیده بگیرد امکان دارد که به نفی یا انکار فلسفه روی بیاورد کما اینکه در شیعه بسیاری از اهل علم که تنها به روایات فقهی اکتفاء کرده­اند و سررشته­ای از علوم عقلی و روایات عقلی یا معارفی ندارند احیانا همین مسیر را رفته­اند یا می­روند.

نتیجه این شد که اکثریت فقها و متکلمین اهل سنت از نظر علمی و تربیتی هیچ گاه شرائط و تعلیمات لازم را برای مواجهه و هضم جریان فلسفی را در اسلام نداشتند لذا نسبت به فلسفه بدبین بودند و فیلسوفان را تکفیر  می­کردند. و از همین جاست که بعضی استنادات افرادی همچون ارنست رنان که برای نفی هویت فلسفه اسلامی به شواهد تاریخی که ناظر به اهل سنت است تکیه می­کنند(رنان، 1957، صص47-51)  قابل خدشه است؛ زیرا اهل سنت در این جهت از تعالیم واقعی اسلام بسیار دور بوده­اند و نیز به همین دلیل بعضی ادله ای که علی سامی نشار در کتب خود به عنوان اندیشه عقلانی اسلامی مطرح کرده است(النشار، 1971، ص81)  نامعتبر می­گردند.

1-   سوء استفاده و سوء تعبیر از علوم ترجمه ای:

علامه در تفسیر المیزان بیان می­دارد درکنار این انحرافی که درعلوم و تعلیمات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در میان اکثریت اهل سنت پدید آمده بود، در زمان ترجمه علوم قدیمیان درعهد اموی(قرن دوم) و سپس اوج آن در زمان عباسیان(قرم سوم)، بسیاری در این علوم صاحب نظر شدند؛ اما از آنجا که دهری مسلکها و طبیعی مذهبان و پیروان مانی و ملل دیگر سعی کردند این علوم را، ابزاری برای حمله به اسلام قرار دهند؛ حتی بعضی مسلمانانی که آشنایی عمیقی با فلسفه نداشتند با ظاهر برهانی ولی در حقیقت با جدل، به خرده­گیری از معارف دین و افکار متدینین می­پرداختند، خشم علمای اسلام بسیار برانگیخته می­شد؛ لذا فقها و متکلمین هیچ روی خوشی نسبت به علوم عقلی ترجمه شده نشان نمی­دادند(همو، 1374، ج5، صص454-455). به واسطه حمایتی که حکومت وقت از این علوم می­کرد این نارضایتی­ها تاثیر قابل توجهی نداشت ولی پس از کمى صفحه برگشت و به هر وسیله­ای که برای علما ممکن بود -یا با شوراندن مردم و یا تکفیرشان- این گروه را متفرق کردند و و همراه منع اکید، کتب فلسفى را بدریا ریختند(همان، همو، 1388ب، ص91).

با توجه به این مطلب، عمده مشکلاتی که باعث مخالفت با فلسفه می­شد عمدتا در جهان اهل تسنن تاثیر بسیاری می­گذاشت تا در شیعه، و همین در نهایت باعث شد تا در میان اهل سنت فلسفه و تفکر فلسفی ادامه پیدا نکند و متروک شود؛ اما در شیعه، علی رغم مخالفت­هایی که به خاطر صعوبت درک طبیعت مطالب فلسفی بود، به سبب بهره­مندی از تعلیمات جانشینان واقعی پیامبر سلام الله علیهم فلسفه هیچ گاه از بین نرفت و روز به روز عمیقتر شد؛ زیرا شیعه از سویی، زمانی که هنوز فلسفه به جهان اسلام وارد نشده بود در معارف با روش آزاد عقلی به بحث می­پرداخت و بنا بر روایات متعددی، امام علی علیه السلام تشویقِ به تفکر فلسفی می­کرد و از سوی دیگر ذخایر بسیاری از روایات فلسفی در میان شیعه باقی مانده بود که مجموعا شیعه را به کاوش­های فلسفی و درک عقلی مستقل بر می­انگیزاند. 

منبع: بررسی هویت فلسفه اسلامی در آثار علامه طباطبایی

دانلود کامل مقاله؛ http://www.javidankherad.ir/article_69607_e95cac8b4c8861967e325726a6336870.pdf 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی